یادداشت وارده
مادرش می دانست که پسرش بسیار باهوش است ،آنقدر در خانه با او کار کرده بود که بهادر جلوتر همکلاسی هایش شده بود وبسیار خوب می توانست بخواند و بنویسد وحتی بلد بود انشا بنوسید .

آنها در بندر انزلی زندگی می کردند وپدر ومادرش پزشک بودند ودر بیمارستان شهر کار می کردند .

مدتی بود که از دهان پدر و مادر وگفتگوی دیگران اسمی مرتب به گوشش می‌خورد: «کرونا»

حتی در بعضی برنامه های تلویزیون هم این نام گفته می شد ولی نمی دانست چی است.

توی کوچه آنها پیرمرد مهربانی زندگی می کرد که هروقت بهادر را می دید سرش را نوازش می کرد واز جیبش شکلات در می آورد وبه او می داد .یک روز که از مدرسه می آمد دید کوچه شلوغ است و ماشینی با چراغ گردان توی کوچه است وبا وسیله ای تخت مانند پیرمرد را سوار ماشین می کنند واز دهان خانواده پیرمرد چند بار کلمه کرونا را دوباره شنید .

به خانه که آمد مادرش را دید که نگران او است .مادر گفت بهتر است دیگه به مدرسه نروی.

چرا مادر؟

یه بیماری خطرناک آمده که داره به سرعت همه را گرفتار می کنه .

کرونا رو می گی؟

تو شنیدی؟

بله از اینور آنور شنیدم

بله احتمالاً آقای کبیری نیز همین بیماری را گرفته ودارند می برندش بیمارستان وسپس سکوت کرد وآهسته گفت بهادر جان گوش کن .

جان مامان

می دونی که پدرت پزشکه  ومتخصص طب اورژانس است وبیماران کرونایی را درمان می کند .دیگه تامدتی نمی تونی اونو ببینی

باشه مامان.

می دونی که من هم متخصص بیهوشی هستم وباید در ای سی یو مراقب بیماران کرونایی باشم.

بله مامان.

من هم دیگه نمی تونم پیشت باشم 

بهادر زد زیر گریه وپرید توی بغل مادر وگفت ببین پسر خوبی هستم ، نگاه کن امروز توی املا بیست گرفتم ودفتر املایش را از کیف کوچکش در آورد وبه مادر نشان داد .

مادر که گریه می کرد محکم بهادر را بغل کرده بود وتلاش می کرد آرام ومنطقی حرف بزند .

گوش کن بهادر جان می دونم که تو بهترین پسر روی زمینی و من وبابا تو را از همه دنیا بیشتر دوست داریم ولی باید به وظایف خودمان برسیم وبه مردم شهر کمک کنیم.

بهادر مرتب گریه می کرد ومادرش صورت پسر راشست ونهارش را آماده کرد وبه پسر داد وسپس همانطوری که آماده اش می کرد برایش توضیح می داد که بیماری مردم شهر را گرفتار کرده وپزشکان وپرستاران باید به آنها رسیدگی کنند تا بیماری تمام شود و سپس  دوباره سه نفری باهم زندگی خواهند کرد.

دست بهادر را گرفت و از خانه خارج شدندو وپیاده به دو کوچه آنورتر رفتند ودر زدند ، خانم میانسالی در را باز کرد وبهادر پرید توی بغل مادر بزرگش ومادرش را موقتاً فراموش کرد مادر بزرگ هنگامی که در را می بست دید صورت دخترش پراز اشک است ولی صورتی او محکم وجدی دارد ،  با دست بادخترش خداحافظی کرد ودر را بست

توی خونه پدر بزرک با نهایت سرعتی که می توانست آمد ونوه اش را بغل گرفت .پیرمرد در دنیا هیچی رو به اندازه نوه اش دوست نداشت که گاهی مادر بزرگ سر این قضیه با او شوخی می کرد که باید او را بیشتر دوست داشته باشد .

در این هنگام مادر سوار ماشینش شد وبه بیمارستان رفت وبه همسرش پیوست .

واین آغاز ماجرا بود وبه تدریج تمام شهر گرفتار این بیماری مرگبار شدواز هر کوی وبرزنی صدای گریه وشیون بلند شد وتلویزیون هم مرتب در باره این بیماری می گفت وکارشناسان تلاش می کردند خونسرد ولی محکم راه های پیشگیری ودرمان را به مردم آموزش دهند 

خیابانها وکوچه ها خلوت شد ومردم در خیابان جلوی دهان وبینی خود را با ماسک می پوشاندند ودستکش می پوشیدند وتا آنجایی که می شد از خانه بیرون نمی آمدند.وبرای اولین بار بهادر کلمه عجیب قرنطینه را شنید .

واو وپدر بزرگ ومادر بزرگش با هم در خانه پدربزرگش قرنطینه شدند.

مدارس تعطیل شدند و نخستین بار که بهادر خواست به خانه خودش برود مادر بزرگ اورا بغل کرد و موهایش را بوسید وبه او گفت تا مدتی نباید از منزل خارج شد .بهادر گفت فقط می روم پدر ومادرم را می بینم ومی آیم .مادر بزرگ که نمی توانست جلوی گریه خود را بگیرد برایش توضیح می داد که فعلا نمی تواند آنها را ببیند وپدربزرگ به کمکش آمد وسر فرصت قرنطینه را توضیح دادو وگفت چون والدینش برای استراحت به منزلشان می روند بهادر نمی تواند وسایل درس وبازی خود را از آنجا بیاورد ولی به او گفتند نگران نباشد وآنها همه وسایل لازم را برایش فراهم کرده اند.

روزها می گذشتند .و در این مدت بیشتر برنامه های تلویزیون ورادیو در باره کرونا بود وحتی گفتگوی مردم نیز بیشتر در این مورد بود

بهادر می دید پدر بزرگ ومادربزرگش نگران به برنامه های تلویزیون نگاه می کنند و پدر ومادرش روزانه چند بار به موبایل پدر بزرگ یا مادربزرگ زنگ می زنند وحال پسرشان را می پرسند وسپس بهادر گوشی را می گرفت وبا آنها حرف می زد حرفهایی طولانی وشیرین به ویژه با مادرش، که معمولا آهسته ومهربان سخن می گفت ولی گاهی صدایش قطع می شد وآهسته صدای گریه مادر را می شنید ودوباره مادر ملایم یه سخنانش ادامه می داد ولی پدر  همیشه خندان بود وشوخی می کرد واو را به خنده می انداخت.

پدر می گفت سلام ری، حالت چطوره ، چطوری مردای، خوش می گذره،زن من نگرفتی ، چکار می کنی شیطون 

ولی پدر ومادرش در برابر درخواست مکرر او برای برگشت به خانه ودیدنشان سکوت می کردند

یکبار که پدربزرگ با دامادش تلفنی حرف می زد متوجه شد که حالش دگرگون شده وبابا بزرگ که دید بهادر  گوش می دهد به اتاق دیگر رفت ولی بهادر باهوش از محتوای سخنان او دریافت که مادر مریض شده است

کرونا

کرونا

مادر بزرگ گوشی را گرفت و دستپاچه شروع به سخن کرد.

بهادر دید صورت پدربزرگش گل انداخته وروی مبل به یک طرف متمایل شده است .

مادر بزرگ هرچه توان داشت گذاشت تا خود را جلوی بهادر عادی نشان دهد ولی بهادر خطر را با تمام وجود دریافته بود .

مادر از بیمارانش کرونا گرفته بود وپس از اینتوبه شدن در ای سی یو زیر دستگاه تنفس مصنوعی بود .

وشوهرش و پزشکان برای نجات او هرچه توان داشتند گذاشته بودند .

در این زمان روزها پس از ساعات آموزش تلویزیون بهادر روی مبل می رفت واز پنجره بیرون را تماشا می کرد او می دید که هر روز روی در تعداد بیشتری از درهای کوچه پرچم سیاه می زنند .پدربزرگش هر روز پس از گذاشتن ماسک وپوشیدن دستکش به بهانه  خرید بیرون می رفت .وبه بیمارستان رفته واز پشت پنجره مراجعین به دخترش که با مرگ دست وپنجه نرم می کرد می نگریست ،گاهی همسرش جای او به دیدن دخترشان می رفت 

قوی باش دختر 

قوی باش 

تو شکستش می دهی 

برای بهادر شکستش بده 

برای بهادر 

برای همسرت 

برای من و مادرت

وچند روز گذشت

 

یکبار که بهادر از پنجره بیرون را می نگریست دید مردی با ماسک روی صورت به خانه آنها که ویلایی بود نزدیک شد و به پنجره خانه نگریست و با دیدن چهره بهادر چشمانش شروع به خنده کردند .

بهادر چشمان پدر را شناحت و بدو بدو رفت که در را باز کند ودر آغوش پدر جای گیرد ولی پدربزرگ ومادربزرگش با تمام توانشان اورا باز داشتند واورا پشت پنجره برگرداندند .

چشمان پدر خندان بود وبلند بلند نام پسرش را می آورد .

سلام ری

سلام قوچ قوچ من

سلام بهادرم

از گوشه هر دو چشم پدر قطره اشکی نمایان بود.

پدر به پدر ومادر همسرس خبر داد که دخترشان در حال بهبودی است واز زیر دستگاه تنفس مصنوعی خارج شده و لوله تراشه او را هم در آورده اند 

و غذا می خورد

پدر بزرگ ومادربزرگش تقریبا می رقصیدند ونمی دانستند چکار می کنند ومرتب بهادر را بغل کرده می بوسیدند.

روزها می گذشتند و پدربزرگ هر روز با نوه اش جلوی تلویزیون می نشست تا بهادر درس بخواند وخودش نیز با حوصله همراهی اش می کرد.

عصر پنجشنبه ای که مطابق معمول بهادر بیرون را نگاه می کرد دید خانمی به پنجره نزدیک شده ومستقیم اورا نگاه می کند از  بالای ماسک چشمان گود رفته وخسته ولی  نیرومندی بهادر را می نگریستند .

چشمان مادرش بود ولی چرا چشمانش نمی خندید چشمها تنها وتنها مهربان بودند .

مادر به راستی لاغر وتکیده شده بود ولی محکم واستوار وبااراده به نظر می رسید 

بهادر مادرش را می دید واینبار می دانست که نباید اورا به آغوش بکشد 

اینبار نه پدربزرگ می خندید نه مادربزرگ .

از رقص وشادی خبری نبود 

مادربزرگ آهسته دم گوش نوه اش گفت پدر مریض است .

اینبار نوبت دامادشان بود که کرونا بگیرد واو هم پس از مشکل تنفسی اینتوبه شد وزیر بنت رفت.

روزهای بعدی هم آمدند ورفتند یک روز پدر بزرگ در اتاقش را باز کرد و بهادر دید که لباس سیاه برتن کرده  وکمرش خم شده است .

چشمان مادر بزرگ بی فروغ شده ودر گوشه ای نشسته و از پنجره پرواز پرستو ها را نگاه می کند

بهادر که از پنجره بیرون را نگاه کرد دید روی دیوار خانه شان پرچم سیاه وصل می کنند ومادرش ایستاده وبا غرور قاب عکسی در دست دارد 

پدرش در عکس به او می نگریست وخندان بود .

نوار باریک سیاهی در گوشه عکس دیده می شد .

بهادر نفهمید چرا یکباره تصمیم گرفت انشایی که معلم در برنامه تلویزیون از شاگردانش خواسته بود را بنویسد .

رفت به حیاط کوچک کنار خانه و با مدادسیاهی شروع کرد به نوشتن،

موضوع انشاء قهرمانان زندگیتان را بنویسید

پدر ومادرم 

مادرم

مادر

پدرم

پدر

پدر

ونوشت ونوشت ونفهمید کی تمام صفحه را نوشته و روی کاشی کف حیاط ادامه می داد به نوشتن .

در گوشش صدای پدر می آمد

سلام ری

سلام قوچ من

سلام بهادر

بهار ۹۹

پایان پیام/

2 نظر

مطالب مشابه