نامه یک متخصص مناطق محروم به همکاران پزشک عمومی داوطلب شرکت در آزمون دستیاری
می‌دانی وقتی حدود یک سال فقط کار کنی و درس بخوانی به جایی میرسی که باید وارد دوره دستیاری شوی؛ چون قیمت سنگینی پرداخته ای. حالا خودت تنها نیستی. پدر، مادر، همسر، فرزند، همکارانی که کشیک های تو را پوشش داده اند، اطرافیان و حتی اجتماع هم از تو انتظار دارند.

هنگام ثبت نام سعی کردم از تمام ظرفیت ها و سهميه‌ها استفاده کنم تا روزنه ورودی به دستیاری ایجاد کنم بی آنکه کسی یا مطلبی توجیه کننده و معرف آن سهميه ها و ظرفیت ها باشد. موسسات کمک آموزشی هم که فقط به فکر فروش محصولات خودشان بودند، نه به فکر آینده ای که انتظار پزشک را می کشد. 

از اینها که بگذریم روز اعلام نتایج رسید و من رشته و شهر محل تحصیل را انتخاب کردم بی آنکه از من در مورد سهميه سوالی شود. مدتی بعد اعلام شد "قبول شده ای اما سهميه مناطق محروم!" تازه داشتند توضیح می‌دادند که بله با بررسی های به عمل آمده شما به صلاحتان است سهمیه مناطق محروم باشید! چون ۸۵ درصد نمره را آورده اید. پیگیری کردیم که ای آقا حالا می خواهیم در رشته یا دانشگاه با گرید پائین تر درس بخوانیم و همان ۱۰۰ درصد نمره مان لحاظ شود. اما هیچ کس پاسخگو نبود و تازه بیانیه‌ای هم صادر فرمودند که اگر ثبت نام نکنید تا دو سال محروم می شوید ... شد توفیق اجباری!

 گفتند: "همینطوری که نمی‌شود در مناطق محروم فعالیت کرد. چون با توجه به درآمدهای بالا! و وضعیت معیشتی مناسبی که وزارتخانه برایتان در نظر دارد! شمار متقاضیان بالاست و باید حتما تعهد بدهید که ۳ برابر دوره دستیاری در استان محل تولد کار کنید . پیش خودمان گفتیم خوب چقدر این وزارت بهداشت مهربان است که می خواهد ما تا مدت مدیدی نزدیک خانواده مان باشیم و ... گفتیم: "چشم؛ کجا را امضا کنم؟" با پوز خندی متصدی ثبت نام دانشگاه گفت: "تشریف ببر دفترخانه اسناد رسمی با دو تا ضامن معتبر البته نه هر اعتباری باید حتما کارمند باشد و فیش حقوقی داشته باشد..." 

 یادم هست که در کل خاندان پدری و مادری فقط یک کارمند رسمی وجود داشت که در حد سلام و علیک با او در ارتباط بودم. موضوع را به هر ترتیب بود با او در ارتباط گذاشتم . اما محکم مخالفت کرد و گفت: "فیش حقوقی از مسائل محرمانه من است." با پادر میانی بزرگان فامیل این فامیل بخت برگشته تعهد سنگینی برای من داد و از آن زمان تا به حال وضعیت تحصیل و کار و درآمد من را چک می کند! انگار برده اویم! 

گذشت! دوره دستیاری را با سختی های فراوان پشت سر گذاشتم هر چند عده ای این ستم ها را برنتافتند و انصراف دادند! نمی دانم چه شد که بهمن ماه دستیارانی را با نمره کمتر از ما البته با سهمیه آزاد در دانشگاه پذیرفتند. آنها نور چشمی هایی بودند که خیلی سعادت نداشتیم در خدمتشان باشیم و پس از دو سال با توجه به مشکلات خانوادگی به تهران منتقل شدند!! بار ها خرد شدم ولی ایستادم و مقاومت کردم درس خواندم و با حقوقی که معادل اجاره بهای منزلم می شد مجبور شدیم ماشین و مقداری از طلاهایمان را بفروشیم تا این دوره تمام شود. 

وقتی می خواستم در امتحان گواهینامه یا همان ارتقا سال چهار ثبت نام کنم با تهدید با من تماس گرفتند و گفتند سریع برگرد دانشگاه استان محل تولد تا محل گذران خدمتت معلوم شود وگرنه یک سال تمدید دستیاری می شوی! وقتی آمدم به مرکز استان خودمان معاون درمان گفت مگر تو فارغ‌التحصیل شدی که من محل خدمتت را معلوم کنم برو معاونت آموزش. وقتی به آنجا رفتم گفتند بله ما در جریانیم ولی وزارت خانه هنوز ساز و کار موضوع را مشخص نکرده... سرتان را درد نیاورم ۲ هفته مانده به امتحان ارتقا ما در حال تکاپو برای محل خدمت شدیم که ناگهان دو روز مانده به امتحان زحمت کشیدند در دوردست ترین شهر استان اسم مارا وارد کردند و گفتند همینه که هست فردا فرصت داری دوباره بری دفترخانه و سند بذاری برای کار کردن در این شهر و آن دو کارمند بخت برگشته مجددا تعهد تو را تصدیق کنند! پس از قبولي در آزمون گواهینامه روی بازگشت به شهر خودم را نداشتم. در خانواده پیچیده بود که دکترمان چه دکتری است که هر جا می خواهد درس بخواند یا کار کند باید فلانی ضامنش باشد نکنه...! 

می دانی گاهی کسانی در راس قدرت با تصمیمات یک شبه آبروی انسانی که می خواهد به مردم این نظام خدمت کند را همه جا می برند... کم کم داستان سیاسی شد پای رجال سیاسی شهرستان‌ها به معاونت درمان باز شد و گویی ما را با هم معامله می کردند:
 " پارسال تو یه رادیولوژیست برداشتی امسال نوبت ماست وگرنه دو تا داخلی بهم بدید ..." یا " آقای معاون درمان اگر این کار را نکنی با استاندار صحبت می کنیم و تهدید...." 

عاقبت وارد شهری شدم که چند صد کیلومتر با محل تولدم فاصله داشت و دقیقا انگار آن سوی دیگر استان بود. تا به حال آنجا نرفته بودم. رئیس بیمارستان خیلی خیلی تحویل گرفت. در حین گفتگو برای مشخص شدن بهترین پانسیون! آقائی که چایی تعارف می کرد چند برگه جلو ما گذاشت و گفت ببخشید مراتب اداری هست به هر حال مهر و امضا و... لطفا پائین برگه ها را امضا کنید . بهت زده از رئیس پرسیدم ضامن هم می خواد؟ فرمودن نه لازم نیست شما سرور مائید ! چقدر خوشحال شدم انگار دیگه حرفم و امضا هام سندیت داشت. "در خواست مهر، درخواست ماندگاری در مناطق محروم، درخواست پانسیون و ... 
 امضا کردم. ولی خودمانیم عجب پانسیون شیکی دادند. یک هال و پذیرایی ۱۵ متری با دو تا اتاق ۱۲ متری پر از سوسک مرده. لباسشویی که نداشت. یک مشعل از اجاق گازش بیشتر روشن نمی شد. گرد و غبار عجیبی روی همه جا نشسته بود.

  چند دقیقه نشستم. انگار چشمانم سیاهی می رفت. صدای گریه بچه ام، چشمان غضبناک همسرم و ... که ناگهان تلفن زنگ خورد: "دکتر مریض اومده اورژانس" پرسیدم موضوع چیه، متوجه شدم که پرستار گوشی را قطع کرده.انگار بوق اشغال را به سرم می کوبیدند.

بعد از مدتی من و چند تن از همکاران با مبارزات زیاد موفق به دریافت ماشین لباسشویی شدیم البته همچنان مدیریت بیمارستان این کار را خلاف می دانست که خدا را شکر نامه ای از دکتر جان بابائی نشانشان دادیم.

 فردای آن روز از دفتر خانم دکتر ایکس از وزارت بهداشت تماس گرفتند و پرسیدند که آیا همه وسائل لازم را داریم یا خیر. من هم گفتم هیچ نداریم گفتند این مسئله اگر اثبات شود، امتیاز منفی برای دانشگاه و بیمارستان است و در اسرع وقت رسیدگی می کنیم...

 چندی بعد حکم کارگزینی ام را دادند. سه برابر تحصیل بی کم و کاست " پس قانون اعمال ضريب منطقه کجاشه؟ طرف خندید و گفت دکتر جان شامل حال شما نمیشه.شما مال شهر خودمونی به ما گفتن باید همش اینجا بمونی..."

 کم کم با همکاران آشنا شدم آنها که سهميه آزاد بودند از دیر کرد در پرداخت کارانه ها حتی تا ۱۷ ماه خبر می دادند! این در حالی بود که پرداختی پرسنل حدودا ۶ ماه تاخیر داشت و عددی از ما بیشتر بود...

 خدایا اینجا کجاست؟ روز به روز به قیمت اجناس افزوده می شد و واقعا توان خرید کفش برای فرزندم را نداشتم با همسرم خواستیم از یکی از فامیل قرض بگیریم رویمان نشد وام گرفتیم ولی دوباره ضامن می خواست...

 یک روز مشکلاتم را با رئیس بیمارستان مطرح کردم و درخواست علی الحساب کردم فرمودند: " درخواست بده، پس از طی مراحل اداری و تخصیص بودجه، چشم!" نمی دانم این مراحل اداری چند سال است طول کشیده و می فرمایند یک نوبت علی الحساب گرفتی و دیگه...

 دوران کرونا که رسید انگار وضعیت مالی بهتر شد ولی فقط افزایش حقوق شامل ما شد و درآمد های تشویقی کرونا به درگاه مقدس صندلی نشینان دانشگاه پیشکش شد...

 نگران استعداد های درخشان کشورم هستم که می خواهند با تمام وجود به مردمشان خدمت کنند ولی اسیر قوانین کارشناسی نشده می شوند
 ....
 تنها چیزی که به من انگیزه می داد کمک به مردم محرومی بود که مهربانانه با من برخورد می کردند و انگار همیشه دلواپسی نبود پزشک در بیمارستان در چشمانشان موج میزد

 شاید اگر دعای خیر آنها نبود تا به حال نمی توانستم ادامه بدهم آنهایی که شهید داده بودند و اکنون در درمان ناتوان مانده بودند... از سویی دلواپسی آنها در مورد خانواده ام را هم شاهد بودم چه بسیار خانواده بیماران که برای فرزندم پرستار می آوردند و غذایی تا شاید ظلمی که بیمارستان به ما می کرد را تحمل کنیم... شاید تدبیر این مردم مستضعف امیدوار کننده تر از تدبیر صندلی نشینان تهران بود و این موضوعی بود که فقط این مردم محروم می فهمیدند امید است هر چند تغییری در تفکر صندلی نشینان وزارت بهداشت ایجاد نشده ولی به حق این ماه عزیز قدری توصیه های امام راحل و مقام معظم رهبری را سرلوحه قرار دهند...

  خواهشم این است که بیشتر در مورد راهی که انتخاب می‌کنید پرس و جو کنید

پایان پیام/

2 نظر

مطالب مشابه