اطمینان، اطمینان می‌آورد؛ احترام، احترام...
در آغازین سال های طبابت، با خود قرار گذاشته بودم که محبت و احترام برخی از انسانها را از طریق شغلم به گونه ای جبران کنم. من در ترم اول دانشجویی، این محبت و احترام را موقعی درک کردم که در هنگام مراجعه به مطب یکی از پزشکان قدیمی شهر محل تحصیلم، وقتی از شغل «آینده» من خبردار شد، تا دم در مشایعتم کرد و هر چه اصرار کردم، از من ویزیت نگرفت. احساس غروری که آن زمان از پزشک شدن به من دست داد، چنان اثری بر روح من حک کرد، که الگوی دائمی تمام زندگی شغلی من شد. من نه تنها از دانشجویان پزشکی، که اغلب حتی از والدینشان ویزیت نمی گرفتم و تا آنجا که از دستم بر می آمد، خدماتم را بیش از پیش صمیمی و راحت ارائه می دادم، تا همان حس دوران دانشجوییم را به آنها نیز منتقل کنم: احترام به پزشک بودن خویش!

نمونه جالب این «القای احترام» ، خانواده محترمی بودند که یک فرزندشان در حال تحصیل پزشکی در شهر دیگری بود، و دیگری هم بعد از مدتی دانشجوی داروسازی شد. ارتباط من با این خانواده بقدری صمیمی شد که فرزند پزشکشان برای پیگیری سلامت والدینش، دائم با من تماس می گرفت و کلا ارتباطم با این خانواده یک ارتباط دوستانه بود. به گونه ای که در روز پزشک، پدر و مادر این دو همکار عزیز یک سکه برایم هدیه آوردند، و من تنها زمانی آن را پذیرفتم که این جمله را از زبانشان شنیدم:
«برای بچه های خودمان خریدیم، برای شما هم...»
مطمئنم فرزندان این خانواده هم امروز با پزشکان آینده که به آنها مراجعه می نمایند، همین گونه برخورد می کنند و این «رسم خوب» همچنان باقی خواهد ماند...

***
شهر خودمان را می گویم... ابتدا برای واکسیناسیون پرسنل مطب ها، قرار بود پزشکان از هفت خوان رستم بگذرند. ما سه بار نام منشی یا منشی های خود را در سامانه کشوری و شهری ثبت کرده بودیم. اما باز هم «ان قلت» می آمد و باید کارهای دیگری می کردیم. در حقیقت، نظام پزشکی ما به پزشکان شهر ما «اطمینان» نداشت. البته این کار قبلا هم سابقه داشت. در واکسیناسیون فلوی خانواده پزشکان، و نیز رفع اثر جریمه منع تردد پزشکان و... ! توجیه شرعی هم داشتند؛ ما باید «مطمئن» شویم پزشک «دروغ» نمی گوید و مثلا در مورد همین واکسن ها، نکند خدای ناکرده یک واکسن بجای بازوی منشی واقعی، برود در عضله دخترخاله خانم یا آقای پزشک بنشیند! امیدواریم البته که آنها در «همه» امور، اینقدر دقیق و قانونی و شرعی عمل کنند. اما حرف من این است:
«احترام احترام می آورد، و اطمینان اطمینان می آفریند»!

همه ما می دانیم که چه بسیار واکسن های «سهم» کادر پزشکی، سهم افراد بدون الویت شد. چه بسیار پزشکانی که خودشان نخواستند واکسن بزنند و سهمیه شان باقی ماند، و باید باز هم در «همین حیطه» مصرف بشود. حالا چه می شود مثلا، اگر از بین 100 پزشک جریمه شده تردد، 10 تا هم واقعا تردد پزشکی نداشتند، ولی جریمه شان پاک شود؟ این ده تا می رود لای هزاران خودرویی که هر شب تردد دارند و تعداد کمی از آنها جریمه می شوند! چه اشکالی دارد اگر از بین 100 پرسنل «مستحق» واکسن، 10 تا از افراد غیر پرسنل هم، که حتما سلامتشان برای همکار ما بسیار با ارزش بوده واکسینه شوند؟ این ده تا هم می روند لای صدها فرد بدون الویت دیگر که تا امروز واکسینه شده اند و در آینده هم خواهند شد! اما این ده تاها، احترامی به جامعه پزشکی می دهد که مدتهاست از او دریغ شده. امروز در تمام دنیا، مجسمه پزشکان را از طلا می سازند. اما در اینجا ما حتی برای تأمین «حق» آنها منت می گذاریم و بخاطر مچ گیری از آن ده نفر، کم مانده مراسم «قسامه» برگزار کنیم:
«قسم می خورم که من در ساعت 23 فلان شب، بخاطر شغلم تردد داشتم»!
«قسم می خورم که خانم یا آقای فلان منشی واقعی مطب من است»!
من مطمئنم که آن ده تا ها، در دفعات بعدی، کمتر و کمتر خواهند شد، اگر این احترام و اطمینان را «که حقشان است» را ببینند و حس کنند. هر چند، از کسانی که روزی بخاطر یک برگ بیمه مخدوش، پزشکان جوان را آزار روحی می دادند و برایشان مراسم قسامه برگزار می کردند، چنین انتظاری دور از ذهن است...

پایان پیام/

مطالب مشابه